داستان درباره خسرو است؛ مردی که سالهای طولانی به اجبار در آسایشگاه روانی زندگی کرده و تمام این مدت ذهن و دلش درگیر دخترش زیبا بوده است. با نزدیک شدن به تولد شانزدهسالگی زیبا، خسرو نمیخواهد این روز را نادیده بگیرد و تلاش میکند پس از سالها دوری، سهمی هرچند کوتاه در این روز مهم داشته باشد.