فیلم «طعم گیلاس» روایتی مینیمال و تأملبرانگیز از زندگی مردی میانسال به نام بدیعی است. او تصمیم گرفته به زندگی خود پایان دهد. بدیعی در حاشیه شهر، کنار درختی گودالی کنده و قصد دارد با خوردن مقدار زیادی قرص خوابآور، شب را در آنجا سپری کند تا اگر صبح زنده نماند، کسی خاک روی پیکرش بریزد. او با خودروی خود در جادههای خاکی اطراف شهر میگردد و در پی یافتن فردی است که در ازای دریافت پول، این کار ساده اما سنگین را انجام دهد. در مسیرش با افراد مختلفی روبهرو میشود؛ یک سرباز جوان، یک طلبه و مردی سالخورده. هر کدام از این برخوردها، گفتوگویی فلسفی درباره زندگی، مرگ، امید و معنای بودن شکل میدهد. فیلم بدون ارائه پاسخ قطعی، مخاطب را با پرسشی عمیق درباره ارزش زیستن تنها میگذارد.